گاهی جملات قشنگ را میخوانیم یا میشنویم مثلا در مورد استاد شهریار که در جوانی عشقی داشته است و به آن نرسید و ناچار شد درس و تحصیل پزشکی را رها کند. امثال این بسیار زیادند. ما از خواندن و شنیدن آنها لذت میبریم اما آن فردی که این وقایع برای او اتفاق افتاده است شاید نیست و نابود شده و چه رنحهایی را در انزوای خود تحمل کرده است. در فیلمهای سینمایی یا برنامه های تلویزیونی هم به این گونه است. ماجرایی از یک زندگی را در عرض یکی دو ساعت میبینم و داستان تمام میشود ولی چه ها بر سر آدمهای واقعی درون داستان آمده است را فقط خودشان میفهمند. اکنون هم مشابه همین چیزها بر سر من آمده است. مثلا در جایی خواندم که بدترین تنهایی آن ست که در میان جمعی باشی ولی آنها احساس تنهایی را به تو بدهند. واقعا خرد کننده است. من هم در میان جمعی گرفتار شده ام که نهایت تنهایی را بینشان احساس میکنم ولی باید تبسم را بر لب جراحی کنم و خم به آبرو بر نیاورم تا مورد استنطاق قرار نگیرم. باید اضطراب و ترس را از رفتار بعدیشان تحمل کنم ولی خود را شاد نشان دهم. خیلی زجرآور است. به راه فرار از میان آنها فکر میکنم اما گیر افتاده ام.