من هم انگار با همه اگاهی و سن و سالم، با همه تجربه ای که در زندگی آموخته ام دچار اشتباهی بینهایت بزرگ شدم و انگار تصمیم گرفته شده ام چیزی نبوده جز جنون آنی. تصمیم من لغزشی بسیار بزرگ بود، کاملا حساب نشده و بدون فکر، چند لحظه بود یا چند دقیقه شاید. ولی هر روز همچون خوره دارد روح مرا میخورد و میتراشد، همانطور که صادق هدایت میگفت. تبعات این بدبختی برایم قابل تحمل نیست، هر روز مغزم بارها و بارها داغ میشود. در یک جهنم فکری با افکار بسیار رنج آور که تحملم را از بین میبرند اسیر هستم. گویا این تقاص گذشته و عمکردهای غلطم هستند که اکنون نوبت باز پس دادن آنها فرا رسیده است. مشکل این رنحها این است که قابل بازگو کردن نیستند و باید در درون فریاد کشید و همزمان چهره را آرام نشان داد تا دیگران بویی نبرند. از پس رنج کشیدم و در تنهایی خودخوری کردم وزن کم کرده ام. من همچون آدمی که در وسط دریا تنها در حال غرق شدن است، بارها سرم به زیر آب میرود و به خفه شدن و مرگ میرسم و باز اندکی به سطح آب می آیم و نفسی میگیرم تا خفه شدن بعدی را تجربه نمایم. فریاد کمک برآوردن هم فایده ای ندارد. تا کی باید تحمل کنم یا تا کی میتوانم تحمل کنم معلوم نیست. فعلا ادامه میدم. امیدوارم بتوانم تا شش ماه اینده دوام بیاورم تا تحمل و شجاعت لازم برای خلاصی از این درد را بدست آورم. دعا میکنم و انشالله خود هم توانایی لازم را برای کمک بخودم و نجات خودم را بدست بیاورم.
برچسب:
نویسنده: الینا اکبری