روزگاری دوستی داشتم که گویا خود من بود. پدرم، مادرم، برادرم یا هر که تا کنون در عمرم دیدم شباهتی چون او به من نداشت. او به نوعی تکرار من بود. دوستی که وقتی در کنارش می نشستم غمهایم کم میشد و دردهای زندگی ام تسکین میافت. رنجهای کشیده ی او از جنس زخمهای گذشته من بود. حرف برخاسته از دل من از دهان او در می آمد. انسانی فهمیده، که رنجهای زندگی اش او را حساس به حق دیگران نموده بود. زجر می کشید اما زجر نمیداد. من خود آدمی ظالم نبودم اما در حق دوستم ظلم کردم و الان میفهمم که بیشترین ظلم را درحق خودم کردم. مظلوم بودن سخت است اما ظالم بودن هم عذابهای بزرگ میتواند به همراه داشته باشد. عذابهایی که حالا میکشم و شاید هیچوقت تمام نشوند و زندگی در جهنم را در همین دنیا دارم احساس میکنم. به من میگفت روزی صد بار حسرت مرا بکشی اما اشتباه میکرد من روزی هزار بار حسرت او را میکشم. واقعا راست گفته اند که بهشت و جهنم در همین دنیاست. چقدر این جهنم من جانکاه است. چطور توانستم اینقدر اشتباه عمل کنم و خود را نابود کنم؟ حال و روز بلایی که بر سر او اوردم در اهنگ "چه کردی؟ و" از امین بانی گفته شده است:
تو با قلب ویرانه ی من چه کردی
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با حال پروانه ی من چه کردی
چه کردی
ننوشیده از جام چشم تو مستم
خمار است میخانه ی من چه کردی
چه کردی
مگر لایق تکیه دادن نبودم
تو با حسرت شانه من چه کردی
چه کردی
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده باخانه ی من چه کردی
چه کردی
جهان من از گریه ات خیس باران
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی
چه کردی
تو با قلب ویرانه ی من چه کردی
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی
برچسب:
نویسنده: الینا اکبری
تاريخ: شنبه
8 دی
1397 ساعت: 13:38