گویا دوره تنبیه شدن و باز پس دادن من فرارسیده است. همان جهنمی که ما را از آن ترسانده اند اما آن در همین دنیاست و قبل از مرگ باید آن را تجربه کنیم. تمام آن بی احترامیهایی که نسبت به پدر و مادرم روا داشتم، ناشکریها، خطاها و گناهانم دارند به اشکال مختلف خود را نشان میدهند و برخی مواقع مشابه آن توسط افراد دیگر به من اعمال میشود تا برایم یادآوری گردد. به قول مولانا: این جهان کوهست وفعل ما ندا/ سوی ما آید نداها را صدا. برخی ازآنها از حد تحمل من خارجند. در طول روز ساعتها رنج میکشم و تحمل میکنم ولی رنجها تمام نمیشوند. در طول این ماه رمضان تا توان داشتم دعا کردم اما دعاها ثمری ندادند. هر ماهی که میگذرد رنجها افزایش می یابند. بعد از همه این دعاها دارم به این نتیجه میرسم که صدای من بالا نمیرود، من که از خواص نیستم که بین میلیاردها دعا حرف من قبول و مستجاب شود. گویا درهای دعا بسته شده اند و یک ساعت خاص که باید زمان شروع رنج کشیدن من را اعلام کند زنگش به صدا در آمده است. از شروع بدبختیهایم همه چیز با سرعت شروع شد و یکی بعد از دیگری بر سر من باریدند. در این چند ماه گذشته نفهمیدم چه شد اما هر چه زمان گذشت من گنگ تر شدم و تفکراتم در مورد اینکه چه شد یا چطور شد که در این مشکلات افتادم نتیجه ای ندادند. احتمالات بسیار کم و ناچیز برای بدبختیهایم مرا متعجب کردند. وقایعی که اصلا برای دیگران احتمال وقوع نداشت یا احتمال اندکی داشت برای من براحتی اتفاق افتاد. محتاط بودن من برای به دام آن وقایع نیفتادن ثمری نداشت و گویا کائنات تقدیر مرا بسیار محکم و تغییر ناپذیر رقم زده بودند. شروع سوختن و ساختن واقعی من در زندگی و فرارسیده است هرچند زندگی من از بدو کودکی با آرامش همراه نبود. اما اکنون در میابم از آنچه که تا کنون در مورد زندگی نالیده ام در برابر وضع فعلی من اندک بوده یا شاید دردی خفیفتر داشته اند. این روزهای من قابل تحمل نیست اما سیلی این روزها را میخورم و بعضا توانایی نالیدن ندارم. در این میان بیشتر برادرم را درک میکنم که همیشه ساکت بود و کم حرف. تا اکنون نفهمیدم که رنجهایی که او کشید تا چه حد میتوانسته عمیق باشند. متاسفم که او را هیچ وقت نفهمیدم.